۶/۱۴/۱۳۸۷

13 مرداد عجیب ترین روز زندگی من

سخت ترین روز زندگی من.
به خاطر مشکلی که برای سپیده ساعت 1:30 شب پیش اومده بود اول زنگ زدم بیمارستان مادران. گفتن باید بیاد اونجا ولی چون مشکل به ظاهر رفع شده بود نرفتیم. گرفتیم خوابیدیم. صبح زود دوباره مشکل شروع شد عجب حالی بود اول صبر کردیم تا خواهرم شهناز برسه سر کار بعد زنگ زدم بهش گفت سریعا به دکتر زنگ بزنیم که ما هم این کار رو کردیم به از چند بار تلاش خلاصه موفق به صحبت شدیم. دکتر گفت هر چه سریعتر باید بریم بیمارستان ما هم این کار رو کردیم. تو بیمارستان امام خمینی گفتن مشکل جدیه. وای خدای من دنیا دور سرم می چرخید نمی دونستم چکار کنم. داشتم دستی دستی پسرم رو از دست میدادم. سریع زنگ زدیم دکتر سپیده. گفت باید سریع بستری بشه اما کجا ما هم نمیدونستیم همه چیز رو سپردیم به خانم دکتر حنطوش زاده ایشون هم بعد از 10 دقیقه خودش تماس گرفت گفت بیمارستان خاتم الانبیا NIS تخت خالی داره. و باید بریم اونجا سریع کارای سپیده رو انجام دادم. واین بین دوباره به شهناز زنگ زدم و ماجرا رو براش توضیح دادم. اونم منو دلداری داد که مشکلی نیست ولی مگه میتونستم جلوی خودم رو بگیرم. جاتون خالی یه دل سیر پشت تلفن گریه کردم. بعد هم زنگ زدم شهرام جواد پور یه کم پول گرفتم ازش . شهناز هم قول یه مقدار دیگه پول رد داد. قبلش هم زنگ زدم مامان سپیده ماجرا رو گفتم قرار شد برن خونه ما و وسایل سپیده و محمد رو بیارن حالا این وسط کلید هم ندارن . که در نهایت قفل ساز هم قفل در رو شکوند. ما با یک دربست راه افتادیم بیمارستان خاتم الانبیا. تو راه سعی کردم به سپیده دلداری بدیم . البته تو بیمارستان امام نوار قلب از بچه گرفته بودن و همه چیز خوب بود و ما یک مقدار آروم شده بودیم. ولی هر دو به شدت نگران بودیم و لی سعی می کردیم که این نگرانی رو به هم دیگه منتقل نکنیم ولی از نگاه ها مون معلوم بود تو راه به سمیرا و سحر هم خبر دادیم تا نگران نباشن. سریع سپیده رو رسوندم بیمارستان و رفت تو اتاق زایمان و من پشت در منتظر چه حال بدی بود . بعد از چند دقیقه یک کاغذ دادن تا ببرم اورژانس و واحد پزیرش من هم این کار رو تو راه پله هم تا دلتون بخواد گریه کردم اونم چه گریه ای. خلاصه بعد از کلی دوندگی کار تموم شد یه بار هم اجازه دادن سپیده بیاد تا دم در و من ببینمش. تو همین اوضاع بود که شهناز از راه رسید و یه کم آروم شدم. نگاه های مردمی که اونجا پشت در بودن جالب بود همه چون همه چیزشون از قبل معلوم بود راحت نشسته بودن و لی من یه کم گریه می کردم یه کم راه می رفتم و خلاصه مثل اسفند رو آتیش بودم.
دکتر حنطوش زاده هم رسید شهناز باهاش صحبت کرد اونم از حال سپیده و بچه راضی بود. ولی باز من آروم نمی شدم . قرار شد باز پول بریزیم تا سپیده بره اتاق عمل. من تو اون موقعییت پولم کجا بود. 300 تومن داشتم که اون رو هم ریختم به حساب بیمارستان. باید 1400 دیگه میریختیم حساب . شهناز با دکتر صحبت کرد تا مسئولیت ایشون سپیده بره بیمارستان که اون هم انجام شد. باید می موندیم تا سپیده رو که می برن تو اتاق عمل قبلش ببینیمش. بعد از چند لحظه سپیده رو آوردن. خیلی ترسیده بود هر دو می خواستیم گریه کنیم ولی به هم امیدواری ویدادیم.شهناز هم خدا خیرش بده خیلی کمک بود و دلداری میداد مارو . سپیده رو که بردن تو من بقضم ترکید و اشکم دوباره جاری شد و حسابی گریه کردم و شهناز دوباره دلداریم داد. تو همین اوضاع مامان سپیده هم رسید. وقتی منتظر بودیم که سپیده بیاد یه خانمی آوردن که می خواستن ببرنش اتاق عمل برای سزارین هر چی همراهاش رو صدا کردن کسی نیومد. واقعا عجیب بود طفلک چقدر چشم به راه بود.
بعد از یه مدت مامان سپیده هم رفت بانک تا یه مقدار پول بیاره. شهناز هم که رفت بانک. خلاصه باز من تنها شدم و منتظر یه خبر از سپیده.
ادامه ماجرا در پست بعد.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

سعید اقا ، خاطرات محمد آقا رو ادامه نمیدید ؟