۹/۱۰/۱۳۸۸

بالا رفتن محمد از مبل

امروز محمد برای اولین بار خونه مادری اینا از مبل رفت بالا و مثل آقاها نشست.

۹/۰۸/۱۳۸۸





سفر شمال با عمه شهناز تو راه بزرگراه تهران قزوین ایستادیم تا خستگی در کنیم. چهار شنبه 22 مهر 1388

۷/۱۳/۱۳۸۸

دندون پنجم آقا محمد

دیروز 12 مهر دندون پنجم محمد هم در اومد. خرگوشی بالا سمت راست. روزهایی که دندون محمد در میاد معمولا شب قبلش محمد بد می خوابه و ناراحتی می کنه.

۷/۰۸/۱۳۸۸

سفر محمد به ارنگه

امروز داریم می ریم ارنگه. خیلی خوشحالم که محمد می تونه بره ارنگه و از هوای پاک اونجا استفاده کنه. هفته پیش هم که رفته بودیم محمد رو سپیده برده بود تو چاک (باغ) یک ساعت و نیم محمد خوابید.

۷/۰۷/۱۳۸۸

پیدا کردن بیسکوییت

هفته پیش که ارنگه بودیم محمد رفته سره کابینت فضولی کنه توش چیپس و کلی چیز دیگه بوده صاف رفته سراغ بیسکوییت مادرش و پیداش کرده و آورده پیش سپیده و هی گفته اه اه اه. نکته جالب اینجاست که چیپس که اینهمه رنگ و شکل جذاب داره رو کلا بی خیال شده و رفته سراغ بیسکوییت مادر.

قایم شدن

تازگیا یاد گرفته محمد میره پشت کابینت یا کمد و هر چی پیدا می کنه قایم میشه وقتی هم پیداش می کنی شروع میک نه به خندیدن.

دندون چهارم محمد

دیروز ششم مهر محمد دندون چهارم در اومد. جاش هم بالا سمت راست، بقل خرگوشی است.

دنودون سوم محمد

سومین دندون محمد چهار شنبه اول مهر بالا سمت چپ در اومد. این دندون خرگوشیشه.

دندون دوم محمد

دوشنبه 30 شهریور روز بعد از عید سعید فطر دندون دوم محمد هم در اومد. جاش هم پایین سمت راست زیر خرگوشی است.

قابلمه بازی و لوس کردن

دو روز پیش محمد رفته بود آشپزخونه پیش سپیده. در کابینت رو باز می کنه و شروع می کنه با قابلمه ها بازی کردن که یکی از اونها میفته زمین و حسابی صدا میده ولی روش نمییفته فقط می گیره به پاش. بعد که کمی ترسیده بود به سپیده نگاه می کنه. سپیده هم نازش می کنه بعد از مدتی قر زدن شروع می کنه دستش رو مالیدن که مثلا افتاده روی دستش و قر می زنه تا سپیده بره سراغش و باز نازش رو بکشه.

جواب همراه با خنده

اخیرا دیگه اگر محمد چیزی بخواد نق می زنه و گاهی هم زور میزنه که فلان چیز رو می خوام. اگر بهش بگیم مثلا : محمد کنترل تلویزیون رو می خوای باز نق می زنه تا وقتی اسم همون چیزی رو که می خوای بگی و بعد یهو می خنده و میگه: هه

بوس محمد

دیشب محمد رو برده بودم حموم بهش گفتم محمد یه بوس بده بابا. قربونش برم سرش رو آورد جلو. این اولین بار بود که باباش رو تحویل می گرفت. فکر نمی کنم حسی بهتر از پدر شدن در زندگی وجود داشته باشه.

۷/۰۴/۱۳۸۸

بستن در

دیروز محمد تو آشپزخونه ارنگه داشت فضولی می کرد و در کابینت رو باز کرده بود. مادری اومد گفت محمد دستت رو بده من با هم بریم. محمد هم دستش رو داد به مادر و بعد نگاه کرد به کابینت که درش بازه. دست مادری رو ول کرد رفت در کابینت رو بست بعد اومد و دوباره دست مادری رو گرفت.

آاا....

چهارشنبه شب می خواستیم بریم ارنگه تو را از جاده ارنگه که داشتیم میرفتیم بالا محمد تو بغل من بود از پشت پنجره ماشین جاده رو نگاه می کرد که ماشینا از پیچ وا پیچ سد می رفتن بالا با چراغ روشن. هی پشت سر هم می گفت. آااا...
کلی خندیدم. ول نمی کرد هی نگاه می کرد و تعجب می کرد و هی می گفت: آاا...

بوس

چند روزه که محمد می گیم یه بوس بده سرش رو محکم میاره طرف آدم. دو روز پیش آنچنان محکم سرش رو آورد جلو که حسابی صورت خاله سحر رو داغون کرد.

۶/۲۹/۱۳۸۸

دوران سخت محمد

فکر کنم یواش یواش دوران سخت محمد داره شروع میشه. امروز عینک اسباب بازیش و هی می داد به من می گفت ام ام ام ام . من هم مثل همیشه میزدم به چشمم و بعد خودش از رو چشم بر می داشت و می گفت ام ام ام ام من هم می زدم به چشاش. باز می خندید و برش می داشت و می گفت ام ام ام ام . از این نظر می گم دوران سخت چون دیگه بچه می خواد با ما حرف بزنه و یک چیزایی می گه و انتظار داره ما بفهمیم ولی متاسفانه نمی فهمیم. اون هی تلاش می کنه تا ما رو بفهمونه ولی ما ها همین طوری نگاهش می کنیم. این خیلی سخته کسی حرف آدم رو نفهمه. امیدوارم این دوران رو محمد سریع تر و به سلامت به اتمام برسونه و بتونه حرف رو و نظرش رو بگه و انشالله که ما بفهمیم.

۶/۲۴/۱۳۸۸

علاقه محمد به پله

نمی دونم چرا این آقا محمد این قدر علاقه داره به پله. همین که ازش غافل می شی می ره سراغ پله. البته فهمیده که ما حساس شدیم نسبت به این قضیه نزدیک پله که میشه بر می گرده و ما رو نگاه می کنه همین که راه می فتیم سمتش شروع می کنه به دویدن. بعد که دستش رو می گیریم شروع می کنه از پله پایین رفتن.جالبه که همین که از پله ها میاد پایین بلافاصله سعی می کنه دوباره بره بالا. روزهای خوبی رو داره سپری می کنه.

۶/۱۲/۱۳۸۸

7 قدم

امروز سره کار بودم که سپیده زنگ زد و گفت که محمد تونسته 7 قدم راه بره. مثل اینکه از دراور تا تشکی که سپیده روش نشسته بود رو تونسته تاتی تاتی کنه و بدون کمک راه بره. وکلی ذوق کرده. قربونش برم. به زودی می تونه کاملا راه بره.

۶/۱۱/۱۳۸۸

اولین قدمهای محمد

دیشب خونه بابا هژبری اینا بودیم. محمد با واکرش یک مقدار راه رفت تا رسید به مبل توی حال بعد دستش رو گرفت به مبل و چند قدم راه رفت. بعد هم دستش رو آزاد کرد و تونست یک قدم بدون اینکه جایی رو بگیره راه بره. بعد من رفتم نماز بخونم و یک چرت بخوابم وقتی برگشتم سپیده گفت که محمد تونسته بود دو قدم بعدش راه بره. امروز هم که زنگ زدم سپیده گفت دو سه قدم دیگه راه رفته.
بچه ها چه زود بزرگ میشن.

۶/۰۹/۱۳۸۸

فیلم برداری از محمد

امروز قرار شد سپیده هر روز از محمد فیلم برداری کنه. واقعا بچه ها سریع بزرگ میشن. حیفه واقعا که یک لحظاتی از محمد رو نداشته باشیم.

۶/۰۶/۱۳۸۸

یا ابوالفضل

دیشب پشت کامپیوتر نشسته بودم. محمد هم کنارم بود همین طور در و دیوار رو گرفت رفت سمت پله ها فکر نمی کردم بره پایین. همین طور منو نگاه می کرد و می رفت سمت پله بلند شدم تند تند رفتم سمتش دیدم پاشو رو هوا می گذاره و بدون اینکه نگاه کنه می خواد بره پایین. هیچی نمی گفتم که یهو حول نشه و نیفته. یک متریش که رسیدم دیدم بچه افتاد تو یک لحظه بدون اینکه بدونم چه باید کرد چه نباید کرد و اصلا فکر کنم داد زدم یا ابوالفضل و خودم رو پرت کردم و پاش رو روی هوا گرفتم و کشیدم. خدا رحم کرد تو فاصله شاید چند میلی متری زمین و سرش محمد رو کشیدم بالا. سپیده تو آشپزخونه بود خیلی از داد زدن من ترسید و پرید بیرون. محمد رو بغل کردم و بعد از کمی گریه کردن آروم شد. محمد رو دادم به سپیده فشارم افتاده بود خلاصه کلی ترسیده بودم. پسرم رو حضرت ابوالفضل حفظ کرد برام. ممنونم یا ابولفضل

۵/۲۰/۱۳۸۸

شیطونی امروز محمد

محمد داشت با گلهای تو اتاق ما بازی می کرد که سپیده بلند میگه محمد! یهو بدون اینکه به سپیده نگاه کنه 180 درجه بر می گرده شروع میکنه با کیس کامپیوتر من ور رفتن و بعد از دو دقیقه تازه به سپیده نگاه می کنه. یواش یواش داره شیطونی یاد می گیره قربونش برم.

اولین تماس تلفنی محمد

امشب محمد بعد از افطار داشت با گوشی تلفن بازی می کرد و مثل اینکه شماره سوده دوست سپیده رو گرفته بود. بعد از چند دقیقه سوده زنگ زد و فکر کرد که سپیده بوده که زنگ زده.

دندون آقا محمد

دیروز چهارشنبه خاله سمیرا تونست یک دندون تازه دراومده محمد رو کشف کنه. محمد آقای ما هم دندوندار شد خلاصه. مثل اینکه دندون پایین و جلو سمت چپ یکیش یه کم در اومده. البته من هنوز ندیدم محمد امشب عروسی دختر نادرخان بود بعدش هم رفت ارنگه. من تاجمعه شب نمی بینمش. عروسی تو گراند هتل شهرک سینمایی غزالی بود.

رفتن اشکان

دوشنبه فکر کنم میشد 17 آگوست. اشکان امود خونه مادری اینا از محمد خداحافظی کرد و برگشت آمریکا. خیلی دل بچه گرفته بود و بقض کرده بود. خدا نگهدارش باشه ایشالله.

واکسن یک سالگی

امروز محمد رو بردیم بیمارستان مفید واکسن زدیم. بمیرم الهی بچه ایم اول که سوزن رو کرد تو دستش اصلا احساس نکرد بعد از اینکه واکسن وارد دستش شد طفلی شروع کرد به گریه کردن. خیلی ناراحت کننده بود. البته بعدش بغلش کردم و بعد از مدت زمان کوتاهی مشکلش حل شد. میگن یا تب نمی کنه یا 7 یا 8 روز بعد تب می کنه. امیدوارم مشکلی براش پیش نیاد و بتونه مقاومت کنه.

۵/۱۷/۱۳۸۸

سخنرانی آقا محمد

از دیروز محمد شروع کرده به سخنرانی. ماشالله با دست هی یک چیزی رو نشون میده و شروع می کنه به ا ا ا ا گفتن. مشخصا می خواهد یک چیزی به ما بگه ولی نمی تونه حرف بزنه. به همین خاطر هی بلند تر داد می زنه.

عکس تولد یک سالگی


۵/۱۵/۱۳۸۸

تولد یک سالگی محمد

پری روز تولد محمد بود. رسیدم خونه، مادری اینا و مامان بزرگ و خاله سحر اومده بودن خونه ما، آخر وقت امیر جان هم اومد ولی رفت بالا. باید زود بر می گشت شبش پرواز داشت. ساعت حدود نه رفتم کیک رو گرفتم خدا بگم چکارش کنه گند زده بود تو کیک خیلی خیلی بد درست کرده بود. رسیدم خونه دیدم محمد حسابی خوابش گرفته. بردمش حموم یه خورده آب بازی کرد کمی سرحال تر شد. بعدش تا آماده بشیم دیر شد و بعد از کمی عکس گرفتن رفت که بخوابه. دیگه آقا محمد الان یک سالش شده. ماشالله واسه خودش مردی شده.

۵/۱۴/۱۳۸۸

خواب محمد رو سینه بابا

اون روزهای اول محمد بعضی شبها خیلی بی تابی میکرد و وقتی نه من نه سپیده نمی تونستیم آرومش کنیم دراز می کشیدم رو تخت و بالش کوچولوی محمد رو می گذاشتم رو سینم و محمد هم روی اون، با لالایی خوندن و پیش پیش کردن آروم می شد. یادمه یه شب برای چند ساعت متوالی دو تایی با هم خوابیدیم. عجب حس جذابی بود. من که کلی شبها این ور اون ور می شم تکون نخوردم.

بمیرم برای بچم خیلی مظلوم بود.

۵/۰۸/۱۳۸۸

اومدن محمد به خونه

امروز تصمیم گرفتم بشینم و کم کم کارهای محمد رو بنویسم.البته میخواستم هر روز یه خلاصه از کارهاشو بنویسم ولی وقت نشد تا بیداره که مشغولم و به محض اینکه میخوابه به کارهای عقب افتادم میرسم یا مثلا شام و ناهار درست میکنم.از اولیثن روزهای به خونه آمدن محمد شروع میکنم.

به نام زیبای خدا

21 مرداد محمد به خونه اومد.وای نمیدونین چه روزی بود.من که داشتم از خوشی می مردم.نیشم تا بناگوش باز.اگه کسی ازم عکس میگرفت یه تبلیغ عالی برای یه دکتر دهان و دندان بودم.حالا خودتون تصور کنین!این چند روزه که میرفتیم بیمارستان و میومدیم هر نوزادی که مرخص می شد لای یه پتوی مخمل بود و یه کلاه هم روسرش.خب ما هم با وسایل محمد یه پتوی نازک که خاله کیاندخت یا بهتر بگم نانا فرستاده بود با یه کلاه سبز ست با لباس و پتوش بردیم بیماریتان و پرستار هم زحمت کشید تنش کرد کلی همشون قربون صدقه محمد تو لباس خودش رفتند.یکی از سر پرستار ها اسم محمد رو گذاشته بود مموش.خلاصه پتو رو دور محمد پیچیدن و کلاه هم فکر کنم تا دماغش کشیدن پایین .آخه کلاش برای سرش گشاد بود از بس که بچم ریز بود.ووی!!!!!!! واسه همین یه تای اضافه هم رو کلاش زدیم گذاشتیم توی carriyer سفیدش که کادوی نانا بودگرفتیم توبغلمون و از بیمارستان اومدیم بیرون.وای خدا باورمون نمیشد.اومدیم در خونه. مادری و خاله سحر و مدیا و مامان بزرگ خونه بودند دیگه تصور کنین چه کردن و این آقا هم خواب. ساعت فکر کنم 4 بود که دیدیم آقا پس دادن.

۵/۰۶/۱۳۸۸

راه رفتم محمد با واکر

دیروز 5 مرداد محمد خونه مادری اینا بود شب رفتم پیششون سپیده بهم نشون داد که محمد میتونه واکرش رو بگیره و راه بره. خیلی جالب بود فکر نمی کردم این قدر مسلط باشه. البته همش باید یکی مواضبش باشه چون ممکنه خیلی راحت بخوره زمین. تماشای بزرگ شدن محمد چقدر لذت بخشه.

۴/۲۴/۱۳۸۸

سشوارخاله سحر

28 تیر خاله سحر از کیش اومده بود. محمد رفت تو اتاق خاله و شروع کرد به بازی با سشوار. دوشاخه رو گرفته بود و میزد به تخت. سپیده رفت جلو نگاه کرد دید دستگیره کشوی تخت کنده شده و جای دو تا سوراخ داره و محمد داشت دوشاخه رو فرو میکرده تو اون دو تا سوراخ.

کنترل تلوزیون

محمد 11 یا 12 تیر 88 کنترل تلوزیون رو گرفت سمت تلوزیون و کانال رو عوض کرد.

چهار دست و پا

هفته دوم تیر محمد شروع کرد به چهار دست و پا راه رفتن. آخ جون

رد شدن از من

چند روزه محمد یاد گرفته وقتی رو زمین دراز کشم چهار دست و پا میاد از روی من رو بشه. آخ که چه احساس نیکوی است این احساس. امیدوارم یک روز از روی من رد بشه وقله های علم و معرفت رو طی کنه.

اولین بازی سه نفره محمد

دیروز جمعه 26 تیرماه محمد تونست با من و سپیده اولین بازی سه نفره اش رو کرد. سپیده یک اسباب بازی میداد به محمد و ازش می خواست که بده به من و من هم دوباره می دادم به سپیده. خیلی لحظه خوب و عالی بود برامون.

بالا رفتنم از پله ها

دیروز 23 تیر ماه 1388 تونسم برای اولین بار از روی پله های بقل آشپزخونه مادری برم بالا. همه کلی ذوق کردن. راستی مگه کار خیلی سختی کردم این طفلی ها این قدر ذوق کردن؟

۲/۱۹/۱۳۸۸

هفدهم و هجدهم اردیبهشت سال 1388

17 اردیبهشت 1388
چند روزه که محمد خودش دمرو می شه و رودستاش بلند میشه .گاهی بازی میکنه و گاهی هم آواز می خونه.البته بعضی اوقات هم زود غر میزنه که بلندم کنین.غذا خوردنش بهتر شده.عصری خاله سحر زنگ زد محمد تو پارکش بودسرک کشید ببینه کی از در میاد تو.یعنی دیگه میفهمه که این صدا با درابز شدن ارتباط داره.عاشق باز کردن در کابینت و کمده و باز کردن کشوی میز جلوی مبلها و بهم ریختن قاشق و چنگال و ملاقه و...چند روز پیش جلوی میز وایسونده بودمش (البته عرض میز که کشو نداره)خودش خم شد به طرف طول میز که ببینه کشو کجاست!!!!(جل الخالق)
18 اردیبهشت1388
امروز با محمد تو اطاقش بودیم تا با هم یه لباس انتخاب کنیم بریم نمایشگاه کتاب .کشوی سوم محمد رو باز کردم محمد با دستاش کشورو گرفت و روپاش ایستاد و رو نوک پاش خودشو کشید بالا تا فضولی کنه ببینه تو این کشو چه خبره!این کار رو برای اولین بار انجام داده بود.خلاصه لباس پوشیدیم ولی نمایشگاه کتاب نرفتیم چون خاله سحر زنگ زد و گفت قلقلست.ما هم دور زدیم رفتیم پارک که البته محمد تو راه خوابید و از پارک چیزی نفهمید.من و سعید هم یه کمی با وسایل ورزشی ورزش کردیم و2:30 رسیدیم خونه. ناهار عدس پلو با ماهیچه و هویج و سیب زمینی داشت وماست.ساعت 6 بعدالظهر خوابید تا یکربع به 9 شب.(عجیب ولی واقعی)آخر شب هم ساعت 12:30 خوابید.

۱۰/۲۱/۱۳۸۷

سیزدهم تاریخی مرداد

به نام زیبای خدا

ساعت حدود 1 بود یا 1و خورده ای شب که بیدار شدم و از اطاق رفتم بیرون که اون مشکل برام پیش اومد هرچی سعید رو صدا زدم نفهمید بالاخره خودم رسوندم به اطاق بالا سر سعید دوباره صداش زدم و تکونش دادم تا بیدار شد.مشکلمو بهش گفتم دوتایی باهم کلی گریه کردیم بعد سعید بلافاصله زنگ زد بیمارستان مادران( چون نزدیکمون بود و نامه دکترم هم برای این بیمارستان بود تا اگر شبی نصف شبی دردم گرفت خودم به نزدیک ترین جا برسونم وگرنه که هر بیمارستان دیگه ای که دلم خواست.) سعید به من گفت:گفتند چیز نگران کننده ای نیست ولی بیاین بیمارستان .من هم چون حالم بهتر شد ترجیح دادم با دکترم صحبت کنم تا هرچی ایشون میگن عمل کنم.خلاصه خوابیدیم تا نماز صبح. من خیلی وقت بود زمان نماز صبح 2 تا نماز می خوندم .اولی رو خوندم دوباره سر دومی حالم بد شد. گفتم ایندفعه رو ولش کن نمی خواد 2 تا بخونم.دوباره برگشتم رو تختم و خوابم برد. ساعت 7 یا 7:30 از خواب بیدار شدم .حالم بد نبود ولی دلشوره داشتم.یه کمی صبحونه خوردم وسعید به شهناززنگ زد و شهناز گفت هرچه زودتر به دکترم زنگ بزنیم. هر چی موبایل خانم دکتر رو گرفتیم خاموش بود تا اینکه تونستیم با ایشون صحبت کنیم و ایشون گفتند باید اول بریم بیمارستان امام خمینی و از اونجا با ایشون تماس بگیریم. یادم نیست ساعت دقیقا چند بود ولی فکر کنم 8 و خورده ای زود آماده شدیم وآژانس گرفتیم و رفتیم.تابیمارستان واسم عمری گذشت تازه راننده آژانس از کوچه پس کوچه رفت تا به ترافیک نخوریم .تو هفت تیر هم به سمیرا زنگ زدیم و مشکلمو گفتیم تا یکی بیاد خونه برای نگهداری از مدیا .حالا من با اون حالم دلشورهم داشتم راه هم خوب نمیتونستم برم تازه کلی هم اشتباه رفتیم دوباره تمام راه رفته رو برگشتیم از بین بشکه و مصالح ساختمانی و داربست و ...وارد یه اطاق کوچکی شدیم که یه در توش بود و روش نوشته شده بود ورود آقایون ممنوع .من رفتم تو یه خانم با یه دفتر بزرگ نشته بودمشکلمو گفتم و اون هم با خونسردی شروع کرد به سوال کردن:اسمت چیه؟چند سالته؟بابات کیه؟چند ماهته؟و......یه فرم هم پر کردم و بعد گفت برو تو. رفتم تو چند تا تخت بود که با پرده از هم جدا میشد یه خانمی هم ناله میکرد و دکتره بالاسرش باهاش حرف میزد.چند نفر اومدند و رفتند اصلاکسی نپرسید چیه ؟چرا اینجا ایستادی؟چند خانم دکتر جوون ایستاده بودند و گل میگفتند و گل میشنفتندوصبحانه میخوردند و ازآقای دکتر جنتلمی صحبت میکردند که مثل اینکه دل همشونو برده بود یا اینکه دکتره این فکر میکرد که دل دخترا رو برده دقیقا یادم نیست.خلاصه وقتی دیدم هیچ کس منو نمیبینه رفتم جلو و با بغض مشکلمو گفتم .خانم دکتر گفت حالا چرا گریه میکنی چیزی نیست بیا معاینت کنم.خیلی برام جای سوال بود من داشتم از ترس (برای محمد نه برای عمل وچیز دیگه)می مردم ولی برای اونها اصلا اتفاق خاصی نبود؟؟؟؟؟

خلاصه معاینم کرد و گفت چند ماهته و بعد گفت باید بچه به دنیا بیاد ولی باید بره تو دستگاه که ماهم دستگاه خالی نداریم تو دلم گفتم کی خواست بچه رو اینجا بدنیا بیاره؟ولی دیگه هم تلاشی نکردن تا ببینن کجا دستگاه دارند؟به دکترم زنگ زدیم و ایشون گفتند بیمارستان خاتم الانبیاء. از نظر شما مشکلی نداره؟گفتیم هرچی شما صلاح میدونین.دوباره برگشتم تو اطاق و دکتر به من گفت بخواب تا قلب بچه روببینم چطوره؟دلشورم بیشتر شد همین جور گریم میگرفت یه دستگاه بهم وصل کرد و رفت دوباره دنبال بحث داغشون!دستگاه یه عدد نشون میداد یه مرتبه خیلی میرفت بالایا خیلی میامد پایین.پیش خودم گفتم حال محمد بده چرا اینقدر نوسان داره.یه بند دعا میخوندم و از خدا میخواستم بچم سالم باشه.مدام میگفتم خدایا هرچی تو بخوای ولی آخرش میگفتم بچمم سالم باشه.نامردها نکردند بذارند سعید پیشم باشه.هیچ کس بالاسرم نبود .تخت بغلی یه همراه خانم داشت .اون دو تا بیشتر حالمو می پرسیدند تا دکترا!گفتم میخوام برم بیمارستان خاتم الانبیاء.یه فیش برام نوشتند و سعید رفت تسویه کرد و خودمون با دربستی رفتیم بیمارستان خاتم الانبیاء.من گفتم الان منو با آمبولانس سریع می رسونند به بیمارستان.اصلا کسی نگفت خرت به چند منه؟؟؟؟تواین فاصله سعید به چند نفر زنگ زده بود از جمله مامان .طفلی مامان!!!!سعید به مامان من گفته بود که برن خونه ما و وسایل بچه رو همراه با سونوگرافیهای من بیارن.ما هم توراه به سمیرا زنگ زدیم یا سمیرا بهمون زنگ زد یادم نیست من خودم باهاش صحبت کردم تا خیالش راحت باشه که حالم خوبه.بعد هم بهش گفتم که خودمون دوتا با تاکسی داریم میریم نه با آمبولانس.سمیرا هم بهم گفت خیلی مسخره ای؟هیچ چیزت مثل آدم نیست.بعدهم سعید به مامان من زنگ زد.کاشکی من با مامان هم صحبت میکردم تا خیالش راحت بشه که حالم خوبه ولی ترسیدم گریم بگیره ناراحتش کنم این شد که صحبت نکردم و بعدا فهمیدم چی به مامان گذشته و چقدر نگرانم بوده.

ادامه دارد...

۱۰/۱۷/۱۳۸۷

آخرین اتفاقات 13 مرداد

دیگه محمد به دنیا اومده بود و همه غیر از من خوشحال بودن. چون هیچ کس جز من نمی دونست چه خبره. بعد ازظهر سمیرا و خانم حسن و مهران وشهناز و بعد بابای محمد اومدن بیمارستان. مامان سپیده می گفت بابای سپیده دست سپید رو بوسیده بود. خلاصه قرار شد مامان سپیده پیش سپید بمونه و من برم خونه و اتاق محمد رو خالی کنم و تر تمیزش کنم. بعد از ظهر از سپیده خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه تا ونک رو پیاده رفتم. بعد هم ماشین گرفتم تا خونه. خونه هم اول اتاق محمد رو کامل خالی کردم و بعد جارو و بعد هم تی کشیدم. دیگه آخره شب بود. مرضیه زنگ زد خونه. می خواست با سپیده صحبت کنه گفتم که خوبه بیمارستان و محمد بدنیا اومده باورش نمی شد. همش فکر می کرد دارم سر کار می گذارمش. خلاصه بعد از کلی قسم و آیه باور کرد و شماره اتاق سپیده رو ازم گرفت. تا شب چند بار با سپیده تلفنی حرف زدم آخر شب هم مثل جنازه خابم برد و این گونه بود که 13 مرداد هم تموم شد.

ورود محمد به دنیا

تو راه رو نشسته بودم تنهای تنها گاهی گریه و ... کلی آدم نشسته بود پشت در اتاق عمل خیلی برام جالب بود انگار هیچ کس استرس نداشت همه راحت نشسته بودن بعضی هم با بعضیا حرف میزدن. راحت راحت. یک خانمی اومد کنارم و پرسید چه خبره گفتم که خانم زودتر از موئد داره وضع حمل میکنه اون بنده خدا هم کلی دعا کرد و من رو دلداری داد. خدا خیرش بده. دقیقا دم اذان بود صدای مرحوم موذن زاده اردبیلی تو بیمارستان پیچیده بود و من رو برد به حال و هوای خودش. فکر کنم داشت اشهد ان علی ولی الله رو می خوند و یا شاید هم خونده بودن. که یهو دو نفر صدا زدن هژبری هژبری (فامیلی سپیده هژبریه) من بعد از یک مقدار تاخیر مثل برق پریدم گفتم بله دیدم یه پرستار داره یه انکوباتور که چهار تا چرخ هم داره رو حل میده البته دو تا پرستار بودن. رفتم جلو دیدم یه فرشته خیلی خیلی کوچولو تو یک پتو پیچیده شده. خدای من حالم بد شد.دنیا دور سرم داشت می گشت. نمی دونستم محمد پیش ما میمونه یا نه؟ داشتیم میرفتیم سمت آسانسور که محمد رو ببریم NICU اون خانمی که حال من رو پرسیده بود هم اومد هی صلوات می فرستاد و دعا میکرد و می گفت حال خوبه . رفتیم تو آسانسور محمد برای یک لحظه چشمش رو باز کرد وای خدای من یعنی محمد زندست همین طور اشک بود که بی اختیار از چشمام مییومد پایین . کاملا غیر قابل باور بود. پرستارها که فکر کنم تابهحال چنین صحنه ای رو ندیده بودن با تعجب داشتن به من نگاه می کردن محمد رو بردن تو NICU من هم می نودم کنار تا ببینم چی میشه یه پرستار دیگه اومد و گفت که باید کارهای پزیرش رو انجام بدم من هم مدارک رو ازش گرفتم و رفتم دنبال کارا. پزیرش که تموم شد برگشتم کنار NICU رفتم سوال کنم ببینم محمد چطوره گفتن می تونی بری ببینیش. منهم گان پوشیدم و دوربین رو برداشتم و رفتم تو. پرستارا که دیدن دوربین دستمه میخواستن اعدامم کنن. کلی دعوام کردن من هم هیچ عکسی نگرفته بودم از محمد رفتم دوربین رو گذاشتم کنار رفتم تو. وای خدای من بچم رو تخت انکوباتور دراز کشیده بود و رفتم جلو و دیدم یه چیزی مثل قابلمه رو سرشه ظرف اکسیژن بود. بعضی وقتا صورتش رو جمع می کرد. وبه سختی نفس می کشید وای نفسم دیگه بالا نمی اومد. به سختی خودم رو رسوندم کنار دکترش و حالش رو پرسیدم گفت الان هیچی نمیشه گفت تا 48 ساعت دیگه هیچ اظهار نظری نمی شه کرد. و گفت امشب شب مهمیه برای محمد. اگر دوام بیاره تقریبا همه چیز ok میشه. دیگه نمی تونستم رو پام وای سم برگشتم اومدم بیرون و تو راه هم هی دیوار رو می گرفتم تا نخورم زمین. دنیا دور سرم داشت می چرخید. بیرون که اومدم گفتم حتما سپیده تا حالا اومده رفتم پیداش کردم و دیدم تو اتاقه قبلا مامان سپیده رفته بود پیشش و الان تنها بود. اصلا حال سپیده خوب نبود. رفتم پیشش و گفتم سپیده خوشگل ترین بچه ای که تا بحال و تو زندگیت دیدی کیه؟ سپیده که اصلا حالش خوب نبود و هنوز بیهوشی کامل برطرف نشده بود گفت چی ؟ ها؟ نمی دونم!! چه طور؟ گفتم محمد از خوشگل ترین بچه ای که تا بحال دیدی هم خوشگل تره. خلاصه باید جوری رفتار می کردم که همه فکر کنن همه چیز خوبه و مشکلی نیست ولی کی از دل من خبر داشت. هیچ کس. باید خودم رو جمع و جور می کردم تا روحیه کسی خراب نشه. جلوی همه لبخند میزدم. یک اتفاق جالبی هم که این وسط افتاد این بود که رفتم پایین تو لابی تا از سحر خاله محمد یه چیزی بگیرم البته الان یادم نیست چی بود همین که دیدمش از بس استرس داشتم گفتم بدنیا اومد پسره. کلی خندم گرفته بود چون خوب معلموه که پسره. از چند ماه پیشش معلوم بود که پسره.

ادامه دارد ...