۱۰/۲۱/۱۳۸۷

سیزدهم تاریخی مرداد

به نام زیبای خدا

ساعت حدود 1 بود یا 1و خورده ای شب که بیدار شدم و از اطاق رفتم بیرون که اون مشکل برام پیش اومد هرچی سعید رو صدا زدم نفهمید بالاخره خودم رسوندم به اطاق بالا سر سعید دوباره صداش زدم و تکونش دادم تا بیدار شد.مشکلمو بهش گفتم دوتایی باهم کلی گریه کردیم بعد سعید بلافاصله زنگ زد بیمارستان مادران( چون نزدیکمون بود و نامه دکترم هم برای این بیمارستان بود تا اگر شبی نصف شبی دردم گرفت خودم به نزدیک ترین جا برسونم وگرنه که هر بیمارستان دیگه ای که دلم خواست.) سعید به من گفت:گفتند چیز نگران کننده ای نیست ولی بیاین بیمارستان .من هم چون حالم بهتر شد ترجیح دادم با دکترم صحبت کنم تا هرچی ایشون میگن عمل کنم.خلاصه خوابیدیم تا نماز صبح. من خیلی وقت بود زمان نماز صبح 2 تا نماز می خوندم .اولی رو خوندم دوباره سر دومی حالم بد شد. گفتم ایندفعه رو ولش کن نمی خواد 2 تا بخونم.دوباره برگشتم رو تختم و خوابم برد. ساعت 7 یا 7:30 از خواب بیدار شدم .حالم بد نبود ولی دلشوره داشتم.یه کمی صبحونه خوردم وسعید به شهناززنگ زد و شهناز گفت هرچه زودتر به دکترم زنگ بزنیم. هر چی موبایل خانم دکتر رو گرفتیم خاموش بود تا اینکه تونستیم با ایشون صحبت کنیم و ایشون گفتند باید اول بریم بیمارستان امام خمینی و از اونجا با ایشون تماس بگیریم. یادم نیست ساعت دقیقا چند بود ولی فکر کنم 8 و خورده ای زود آماده شدیم وآژانس گرفتیم و رفتیم.تابیمارستان واسم عمری گذشت تازه راننده آژانس از کوچه پس کوچه رفت تا به ترافیک نخوریم .تو هفت تیر هم به سمیرا زنگ زدیم و مشکلمو گفتیم تا یکی بیاد خونه برای نگهداری از مدیا .حالا من با اون حالم دلشورهم داشتم راه هم خوب نمیتونستم برم تازه کلی هم اشتباه رفتیم دوباره تمام راه رفته رو برگشتیم از بین بشکه و مصالح ساختمانی و داربست و ...وارد یه اطاق کوچکی شدیم که یه در توش بود و روش نوشته شده بود ورود آقایون ممنوع .من رفتم تو یه خانم با یه دفتر بزرگ نشته بودمشکلمو گفتم و اون هم با خونسردی شروع کرد به سوال کردن:اسمت چیه؟چند سالته؟بابات کیه؟چند ماهته؟و......یه فرم هم پر کردم و بعد گفت برو تو. رفتم تو چند تا تخت بود که با پرده از هم جدا میشد یه خانمی هم ناله میکرد و دکتره بالاسرش باهاش حرف میزد.چند نفر اومدند و رفتند اصلاکسی نپرسید چیه ؟چرا اینجا ایستادی؟چند خانم دکتر جوون ایستاده بودند و گل میگفتند و گل میشنفتندوصبحانه میخوردند و ازآقای دکتر جنتلمی صحبت میکردند که مثل اینکه دل همشونو برده بود یا اینکه دکتره این فکر میکرد که دل دخترا رو برده دقیقا یادم نیست.خلاصه وقتی دیدم هیچ کس منو نمیبینه رفتم جلو و با بغض مشکلمو گفتم .خانم دکتر گفت حالا چرا گریه میکنی چیزی نیست بیا معاینت کنم.خیلی برام جای سوال بود من داشتم از ترس (برای محمد نه برای عمل وچیز دیگه)می مردم ولی برای اونها اصلا اتفاق خاصی نبود؟؟؟؟؟

خلاصه معاینم کرد و گفت چند ماهته و بعد گفت باید بچه به دنیا بیاد ولی باید بره تو دستگاه که ماهم دستگاه خالی نداریم تو دلم گفتم کی خواست بچه رو اینجا بدنیا بیاره؟ولی دیگه هم تلاشی نکردن تا ببینن کجا دستگاه دارند؟به دکترم زنگ زدیم و ایشون گفتند بیمارستان خاتم الانبیاء. از نظر شما مشکلی نداره؟گفتیم هرچی شما صلاح میدونین.دوباره برگشتم تو اطاق و دکتر به من گفت بخواب تا قلب بچه روببینم چطوره؟دلشورم بیشتر شد همین جور گریم میگرفت یه دستگاه بهم وصل کرد و رفت دوباره دنبال بحث داغشون!دستگاه یه عدد نشون میداد یه مرتبه خیلی میرفت بالایا خیلی میامد پایین.پیش خودم گفتم حال محمد بده چرا اینقدر نوسان داره.یه بند دعا میخوندم و از خدا میخواستم بچم سالم باشه.مدام میگفتم خدایا هرچی تو بخوای ولی آخرش میگفتم بچمم سالم باشه.نامردها نکردند بذارند سعید پیشم باشه.هیچ کس بالاسرم نبود .تخت بغلی یه همراه خانم داشت .اون دو تا بیشتر حالمو می پرسیدند تا دکترا!گفتم میخوام برم بیمارستان خاتم الانبیاء.یه فیش برام نوشتند و سعید رفت تسویه کرد و خودمون با دربستی رفتیم بیمارستان خاتم الانبیاء.من گفتم الان منو با آمبولانس سریع می رسونند به بیمارستان.اصلا کسی نگفت خرت به چند منه؟؟؟؟تواین فاصله سعید به چند نفر زنگ زده بود از جمله مامان .طفلی مامان!!!!سعید به مامان من گفته بود که برن خونه ما و وسایل بچه رو همراه با سونوگرافیهای من بیارن.ما هم توراه به سمیرا زنگ زدیم یا سمیرا بهمون زنگ زد یادم نیست من خودم باهاش صحبت کردم تا خیالش راحت باشه که حالم خوبه.بعد هم بهش گفتم که خودمون دوتا با تاکسی داریم میریم نه با آمبولانس.سمیرا هم بهم گفت خیلی مسخره ای؟هیچ چیزت مثل آدم نیست.بعدهم سعید به مامان من زنگ زد.کاشکی من با مامان هم صحبت میکردم تا خیالش راحت بشه که حالم خوبه ولی ترسیدم گریم بگیره ناراحتش کنم این شد که صحبت نکردم و بعدا فهمیدم چی به مامان گذشته و چقدر نگرانم بوده.

ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست: