17 اردیبهشت 1388
چند روزه که محمد خودش دمرو می شه و رودستاش بلند میشه .گاهی بازی میکنه و گاهی هم آواز می خونه.البته بعضی اوقات هم زود غر میزنه که بلندم کنین.غذا خوردنش بهتر شده.عصری خاله سحر زنگ زد محمد تو پارکش بودسرک کشید ببینه کی از در میاد تو.یعنی دیگه میفهمه که این صدا با درابز شدن ارتباط داره.عاشق باز کردن در کابینت و کمده و باز کردن کشوی میز جلوی مبلها و بهم ریختن قاشق و چنگال و ملاقه و...چند روز پیش جلوی میز وایسونده بودمش (البته عرض میز که کشو نداره)خودش خم شد به طرف طول میز که ببینه کشو کجاست!!!!(جل الخالق)
18 اردیبهشت1388
امروز با محمد تو اطاقش بودیم تا با هم یه لباس انتخاب کنیم بریم نمایشگاه کتاب .کشوی سوم محمد رو باز کردم محمد با دستاش کشورو گرفت و روپاش ایستاد و رو نوک پاش خودشو کشید بالا تا فضولی کنه ببینه تو این کشو چه خبره!این کار رو برای اولین بار انجام داده بود.خلاصه لباس پوشیدیم ولی نمایشگاه کتاب نرفتیم چون خاله سحر زنگ زد و گفت قلقلست.ما هم دور زدیم رفتیم پارک که البته محمد تو راه خوابید و از پارک چیزی نفهمید.من و سعید هم یه کمی با وسایل ورزشی ورزش کردیم و2:30 رسیدیم خونه. ناهار عدس پلو با ماهیچه و هویج و سیب زمینی داشت وماست.ساعت 6 بعدالظهر خوابید تا یکربع به 9 شب.(عجیب ولی واقعی)آخر شب هم ساعت 12:30 خوابید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر