امروز تصمیم گرفتم بشینم و کم کم کارهای محمد رو بنویسم.البته میخواستم هر روز یه خلاصه از کارهاشو بنویسم ولی وقت نشد تا بیداره که مشغولم و به محض اینکه میخوابه به کارهای عقب افتادم میرسم یا مثلا شام و ناهار درست میکنم.از اولیثن روزهای به خونه آمدن محمد شروع میکنم.
به نام زیبای خدا
21 مرداد محمد به خونه اومد.وای نمیدونین چه روزی بود.من که داشتم از خوشی می مردم.نیشم تا بناگوش باز.اگه کسی ازم عکس میگرفت یه تبلیغ عالی برای یه دکتر دهان و دندان بودم.حالا خودتون تصور کنین!این چند روزه که میرفتیم بیمارستان و میومدیم هر نوزادی که مرخص می شد لای یه پتوی مخمل بود و یه کلاه هم روسرش.خب ما هم با وسایل محمد یه پتوی نازک که خاله کیاندخت یا بهتر بگم نانا فرستاده بود با یه کلاه سبز ست با لباس و پتوش بردیم بیماریتان و پرستار هم زحمت کشید تنش کرد کلی همشون قربون صدقه محمد تو لباس خودش رفتند.یکی از سر پرستار ها اسم محمد رو گذاشته بود مموش.خلاصه پتو رو دور محمد پیچیدن و کلاه هم فکر کنم تا دماغش کشیدن پایین .آخه کلاش برای سرش گشاد بود از بس که بچم ریز بود.ووی!!!!!!! واسه همین یه تای اضافه هم رو کلاش زدیم گذاشتیم توی carriyer سفیدش که کادوی نانا بودگرفتیم توبغلمون و از بیمارستان اومدیم بیرون.وای خدا باورمون نمیشد.اومدیم در خونه. مادری و خاله سحر و مدیا و مامان بزرگ خونه بودند دیگه تصور کنین چه کردن و این آقا هم خواب. ساعت فکر کنم 4 بود که دیدیم آقا پس دادن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر