۵/۱۴/۱۳۸۸

خواب محمد رو سینه بابا

اون روزهای اول محمد بعضی شبها خیلی بی تابی میکرد و وقتی نه من نه سپیده نمی تونستیم آرومش کنیم دراز می کشیدم رو تخت و بالش کوچولوی محمد رو می گذاشتم رو سینم و محمد هم روی اون، با لالایی خوندن و پیش پیش کردن آروم می شد. یادمه یه شب برای چند ساعت متوالی دو تایی با هم خوابیدیم. عجب حس جذابی بود. من که کلی شبها این ور اون ور می شم تکون نخوردم.

بمیرم برای بچم خیلی مظلوم بود.

هیچ نظری موجود نیست: