فکر کنم یواش یواش دوران سخت محمد داره شروع میشه. امروز عینک اسباب بازیش و هی می داد به من می گفت ام ام ام ام . من هم مثل همیشه میزدم به چشمم و بعد خودش از رو چشم بر می داشت و می گفت ام ام ام ام من هم می زدم به چشاش. باز می خندید و برش می داشت و می گفت ام ام ام ام . از این نظر می گم دوران سخت چون دیگه بچه می خواد با ما حرف بزنه و یک چیزایی می گه و انتظار داره ما بفهمیم ولی متاسفانه نمی فهمیم. اون هی تلاش می کنه تا ما رو بفهمونه ولی ما ها همین طوری نگاهش می کنیم. این خیلی سخته کسی حرف آدم رو نفهمه. امیدوارم این دوران رو محمد سریع تر و به سلامت به اتمام برسونه و بتونه حرف رو و نظرش رو بگه و انشالله که ما بفهمیم.
۶/۲۹/۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر