۷/۰۴/۱۳۸۸

آاا....

چهارشنبه شب می خواستیم بریم ارنگه تو را از جاده ارنگه که داشتیم میرفتیم بالا محمد تو بغل من بود از پشت پنجره ماشین جاده رو نگاه می کرد که ماشینا از پیچ وا پیچ سد می رفتن بالا با چراغ روشن. هی پشت سر هم می گفت. آااا...
کلی خندیدم. ول نمی کرد هی نگاه می کرد و تعجب می کرد و هی می گفت: آاا...

هیچ نظری موجود نیست: