دیروز محمد تو آشپزخونه ارنگه داشت فضولی می کرد و در کابینت رو باز کرده بود. مادری اومد گفت محمد دستت رو بده من با هم بریم. محمد هم دستش رو داد به مادر و بعد نگاه کرد به کابینت که درش بازه. دست مادری رو ول کرد رفت در کابینت رو بست بعد اومد و دوباره دست مادری رو گرفت.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر