۵/۰۸/۱۳۸۸

اومدن محمد به خونه

امروز تصمیم گرفتم بشینم و کم کم کارهای محمد رو بنویسم.البته میخواستم هر روز یه خلاصه از کارهاشو بنویسم ولی وقت نشد تا بیداره که مشغولم و به محض اینکه میخوابه به کارهای عقب افتادم میرسم یا مثلا شام و ناهار درست میکنم.از اولیثن روزهای به خونه آمدن محمد شروع میکنم.

به نام زیبای خدا

21 مرداد محمد به خونه اومد.وای نمیدونین چه روزی بود.من که داشتم از خوشی می مردم.نیشم تا بناگوش باز.اگه کسی ازم عکس میگرفت یه تبلیغ عالی برای یه دکتر دهان و دندان بودم.حالا خودتون تصور کنین!این چند روزه که میرفتیم بیمارستان و میومدیم هر نوزادی که مرخص می شد لای یه پتوی مخمل بود و یه کلاه هم روسرش.خب ما هم با وسایل محمد یه پتوی نازک که خاله کیاندخت یا بهتر بگم نانا فرستاده بود با یه کلاه سبز ست با لباس و پتوش بردیم بیماریتان و پرستار هم زحمت کشید تنش کرد کلی همشون قربون صدقه محمد تو لباس خودش رفتند.یکی از سر پرستار ها اسم محمد رو گذاشته بود مموش.خلاصه پتو رو دور محمد پیچیدن و کلاه هم فکر کنم تا دماغش کشیدن پایین .آخه کلاش برای سرش گشاد بود از بس که بچم ریز بود.ووی!!!!!!! واسه همین یه تای اضافه هم رو کلاش زدیم گذاشتیم توی carriyer سفیدش که کادوی نانا بودگرفتیم توبغلمون و از بیمارستان اومدیم بیرون.وای خدا باورمون نمیشد.اومدیم در خونه. مادری و خاله سحر و مدیا و مامان بزرگ خونه بودند دیگه تصور کنین چه کردن و این آقا هم خواب. ساعت فکر کنم 4 بود که دیدیم آقا پس دادن.

۵/۰۶/۱۳۸۸

راه رفتم محمد با واکر

دیروز 5 مرداد محمد خونه مادری اینا بود شب رفتم پیششون سپیده بهم نشون داد که محمد میتونه واکرش رو بگیره و راه بره. خیلی جالب بود فکر نمی کردم این قدر مسلط باشه. البته همش باید یکی مواضبش باشه چون ممکنه خیلی راحت بخوره زمین. تماشای بزرگ شدن محمد چقدر لذت بخشه.

۴/۲۴/۱۳۸۸

سشوارخاله سحر

28 تیر خاله سحر از کیش اومده بود. محمد رفت تو اتاق خاله و شروع کرد به بازی با سشوار. دوشاخه رو گرفته بود و میزد به تخت. سپیده رفت جلو نگاه کرد دید دستگیره کشوی تخت کنده شده و جای دو تا سوراخ داره و محمد داشت دوشاخه رو فرو میکرده تو اون دو تا سوراخ.

کنترل تلوزیون

محمد 11 یا 12 تیر 88 کنترل تلوزیون رو گرفت سمت تلوزیون و کانال رو عوض کرد.

چهار دست و پا

هفته دوم تیر محمد شروع کرد به چهار دست و پا راه رفتن. آخ جون

رد شدن از من

چند روزه محمد یاد گرفته وقتی رو زمین دراز کشم چهار دست و پا میاد از روی من رو بشه. آخ که چه احساس نیکوی است این احساس. امیدوارم یک روز از روی من رد بشه وقله های علم و معرفت رو طی کنه.

اولین بازی سه نفره محمد

دیروز جمعه 26 تیرماه محمد تونست با من و سپیده اولین بازی سه نفره اش رو کرد. سپیده یک اسباب بازی میداد به محمد و ازش می خواست که بده به من و من هم دوباره می دادم به سپیده. خیلی لحظه خوب و عالی بود برامون.

بالا رفتنم از پله ها

دیروز 23 تیر ماه 1388 تونسم برای اولین بار از روی پله های بقل آشپزخونه مادری برم بالا. همه کلی ذوق کردن. راستی مگه کار خیلی سختی کردم این طفلی ها این قدر ذوق کردن؟