۶/۰۹/۱۳۸۸

فیلم برداری از محمد

امروز قرار شد سپیده هر روز از محمد فیلم برداری کنه. واقعا بچه ها سریع بزرگ میشن. حیفه واقعا که یک لحظاتی از محمد رو نداشته باشیم.

۶/۰۶/۱۳۸۸

یا ابوالفضل

دیشب پشت کامپیوتر نشسته بودم. محمد هم کنارم بود همین طور در و دیوار رو گرفت رفت سمت پله ها فکر نمی کردم بره پایین. همین طور منو نگاه می کرد و می رفت سمت پله بلند شدم تند تند رفتم سمتش دیدم پاشو رو هوا می گذاره و بدون اینکه نگاه کنه می خواد بره پایین. هیچی نمی گفتم که یهو حول نشه و نیفته. یک متریش که رسیدم دیدم بچه افتاد تو یک لحظه بدون اینکه بدونم چه باید کرد چه نباید کرد و اصلا فکر کنم داد زدم یا ابوالفضل و خودم رو پرت کردم و پاش رو روی هوا گرفتم و کشیدم. خدا رحم کرد تو فاصله شاید چند میلی متری زمین و سرش محمد رو کشیدم بالا. سپیده تو آشپزخونه بود خیلی از داد زدن من ترسید و پرید بیرون. محمد رو بغل کردم و بعد از کمی گریه کردن آروم شد. محمد رو دادم به سپیده فشارم افتاده بود خلاصه کلی ترسیده بودم. پسرم رو حضرت ابوالفضل حفظ کرد برام. ممنونم یا ابولفضل

۵/۲۰/۱۳۸۸

شیطونی امروز محمد

محمد داشت با گلهای تو اتاق ما بازی می کرد که سپیده بلند میگه محمد! یهو بدون اینکه به سپیده نگاه کنه 180 درجه بر می گرده شروع میکنه با کیس کامپیوتر من ور رفتن و بعد از دو دقیقه تازه به سپیده نگاه می کنه. یواش یواش داره شیطونی یاد می گیره قربونش برم.

اولین تماس تلفنی محمد

امشب محمد بعد از افطار داشت با گوشی تلفن بازی می کرد و مثل اینکه شماره سوده دوست سپیده رو گرفته بود. بعد از چند دقیقه سوده زنگ زد و فکر کرد که سپیده بوده که زنگ زده.

دندون آقا محمد

دیروز چهارشنبه خاله سمیرا تونست یک دندون تازه دراومده محمد رو کشف کنه. محمد آقای ما هم دندوندار شد خلاصه. مثل اینکه دندون پایین و جلو سمت چپ یکیش یه کم در اومده. البته من هنوز ندیدم محمد امشب عروسی دختر نادرخان بود بعدش هم رفت ارنگه. من تاجمعه شب نمی بینمش. عروسی تو گراند هتل شهرک سینمایی غزالی بود.

رفتن اشکان

دوشنبه فکر کنم میشد 17 آگوست. اشکان امود خونه مادری اینا از محمد خداحافظی کرد و برگشت آمریکا. خیلی دل بچه گرفته بود و بقض کرده بود. خدا نگهدارش باشه ایشالله.

واکسن یک سالگی

امروز محمد رو بردیم بیمارستان مفید واکسن زدیم. بمیرم الهی بچه ایم اول که سوزن رو کرد تو دستش اصلا احساس نکرد بعد از اینکه واکسن وارد دستش شد طفلی شروع کرد به گریه کردن. خیلی ناراحت کننده بود. البته بعدش بغلش کردم و بعد از مدت زمان کوتاهی مشکلش حل شد. میگن یا تب نمی کنه یا 7 یا 8 روز بعد تب می کنه. امیدوارم مشکلی براش پیش نیاد و بتونه مقاومت کنه.

۵/۱۷/۱۳۸۸

سخنرانی آقا محمد

از دیروز محمد شروع کرده به سخنرانی. ماشالله با دست هی یک چیزی رو نشون میده و شروع می کنه به ا ا ا ا گفتن. مشخصا می خواهد یک چیزی به ما بگه ولی نمی تونه حرف بزنه. به همین خاطر هی بلند تر داد می زنه.

عکس تولد یک سالگی


۵/۱۵/۱۳۸۸

تولد یک سالگی محمد

پری روز تولد محمد بود. رسیدم خونه، مادری اینا و مامان بزرگ و خاله سحر اومده بودن خونه ما، آخر وقت امیر جان هم اومد ولی رفت بالا. باید زود بر می گشت شبش پرواز داشت. ساعت حدود نه رفتم کیک رو گرفتم خدا بگم چکارش کنه گند زده بود تو کیک خیلی خیلی بد درست کرده بود. رسیدم خونه دیدم محمد حسابی خوابش گرفته. بردمش حموم یه خورده آب بازی کرد کمی سرحال تر شد. بعدش تا آماده بشیم دیر شد و بعد از کمی عکس گرفتن رفت که بخوابه. دیگه آقا محمد الان یک سالش شده. ماشالله واسه خودش مردی شده.

۵/۱۴/۱۳۸۸

خواب محمد رو سینه بابا

اون روزهای اول محمد بعضی شبها خیلی بی تابی میکرد و وقتی نه من نه سپیده نمی تونستیم آرومش کنیم دراز می کشیدم رو تخت و بالش کوچولوی محمد رو می گذاشتم رو سینم و محمد هم روی اون، با لالایی خوندن و پیش پیش کردن آروم می شد. یادمه یه شب برای چند ساعت متوالی دو تایی با هم خوابیدیم. عجب حس جذابی بود. من که کلی شبها این ور اون ور می شم تکون نخوردم.

بمیرم برای بچم خیلی مظلوم بود.