۷/۰۸/۱۳۸۸

سفر محمد به ارنگه

امروز داریم می ریم ارنگه. خیلی خوشحالم که محمد می تونه بره ارنگه و از هوای پاک اونجا استفاده کنه. هفته پیش هم که رفته بودیم محمد رو سپیده برده بود تو چاک (باغ) یک ساعت و نیم محمد خوابید.

۷/۰۷/۱۳۸۸

پیدا کردن بیسکوییت

هفته پیش که ارنگه بودیم محمد رفته سره کابینت فضولی کنه توش چیپس و کلی چیز دیگه بوده صاف رفته سراغ بیسکوییت مادرش و پیداش کرده و آورده پیش سپیده و هی گفته اه اه اه. نکته جالب اینجاست که چیپس که اینهمه رنگ و شکل جذاب داره رو کلا بی خیال شده و رفته سراغ بیسکوییت مادر.

قایم شدن

تازگیا یاد گرفته محمد میره پشت کابینت یا کمد و هر چی پیدا می کنه قایم میشه وقتی هم پیداش می کنی شروع میک نه به خندیدن.

دندون چهارم محمد

دیروز ششم مهر محمد دندون چهارم در اومد. جاش هم بالا سمت راست، بقل خرگوشی است.

دنودون سوم محمد

سومین دندون محمد چهار شنبه اول مهر بالا سمت چپ در اومد. این دندون خرگوشیشه.

دندون دوم محمد

دوشنبه 30 شهریور روز بعد از عید سعید فطر دندون دوم محمد هم در اومد. جاش هم پایین سمت راست زیر خرگوشی است.

قابلمه بازی و لوس کردن

دو روز پیش محمد رفته بود آشپزخونه پیش سپیده. در کابینت رو باز می کنه و شروع می کنه با قابلمه ها بازی کردن که یکی از اونها میفته زمین و حسابی صدا میده ولی روش نمییفته فقط می گیره به پاش. بعد که کمی ترسیده بود به سپیده نگاه می کنه. سپیده هم نازش می کنه بعد از مدتی قر زدن شروع می کنه دستش رو مالیدن که مثلا افتاده روی دستش و قر می زنه تا سپیده بره سراغش و باز نازش رو بکشه.

جواب همراه با خنده

اخیرا دیگه اگر محمد چیزی بخواد نق می زنه و گاهی هم زور میزنه که فلان چیز رو می خوام. اگر بهش بگیم مثلا : محمد کنترل تلویزیون رو می خوای باز نق می زنه تا وقتی اسم همون چیزی رو که می خوای بگی و بعد یهو می خنده و میگه: هه

بوس محمد

دیشب محمد رو برده بودم حموم بهش گفتم محمد یه بوس بده بابا. قربونش برم سرش رو آورد جلو. این اولین بار بود که باباش رو تحویل می گرفت. فکر نمی کنم حسی بهتر از پدر شدن در زندگی وجود داشته باشه.

۷/۰۴/۱۳۸۸

بستن در

دیروز محمد تو آشپزخونه ارنگه داشت فضولی می کرد و در کابینت رو باز کرده بود. مادری اومد گفت محمد دستت رو بده من با هم بریم. محمد هم دستش رو داد به مادر و بعد نگاه کرد به کابینت که درش بازه. دست مادری رو ول کرد رفت در کابینت رو بست بعد اومد و دوباره دست مادری رو گرفت.

آاا....

چهارشنبه شب می خواستیم بریم ارنگه تو را از جاده ارنگه که داشتیم میرفتیم بالا محمد تو بغل من بود از پشت پنجره ماشین جاده رو نگاه می کرد که ماشینا از پیچ وا پیچ سد می رفتن بالا با چراغ روشن. هی پشت سر هم می گفت. آااا...
کلی خندیدم. ول نمی کرد هی نگاه می کرد و تعجب می کرد و هی می گفت: آاا...

بوس

چند روزه که محمد می گیم یه بوس بده سرش رو محکم میاره طرف آدم. دو روز پیش آنچنان محکم سرش رو آورد جلو که حسابی صورت خاله سحر رو داغون کرد.

۶/۲۹/۱۳۸۸

دوران سخت محمد

فکر کنم یواش یواش دوران سخت محمد داره شروع میشه. امروز عینک اسباب بازیش و هی می داد به من می گفت ام ام ام ام . من هم مثل همیشه میزدم به چشمم و بعد خودش از رو چشم بر می داشت و می گفت ام ام ام ام من هم می زدم به چشاش. باز می خندید و برش می داشت و می گفت ام ام ام ام . از این نظر می گم دوران سخت چون دیگه بچه می خواد با ما حرف بزنه و یک چیزایی می گه و انتظار داره ما بفهمیم ولی متاسفانه نمی فهمیم. اون هی تلاش می کنه تا ما رو بفهمونه ولی ما ها همین طوری نگاهش می کنیم. این خیلی سخته کسی حرف آدم رو نفهمه. امیدوارم این دوران رو محمد سریع تر و به سلامت به اتمام برسونه و بتونه حرف رو و نظرش رو بگه و انشالله که ما بفهمیم.

۶/۲۴/۱۳۸۸

علاقه محمد به پله

نمی دونم چرا این آقا محمد این قدر علاقه داره به پله. همین که ازش غافل می شی می ره سراغ پله. البته فهمیده که ما حساس شدیم نسبت به این قضیه نزدیک پله که میشه بر می گرده و ما رو نگاه می کنه همین که راه می فتیم سمتش شروع می کنه به دویدن. بعد که دستش رو می گیریم شروع می کنه از پله پایین رفتن.جالبه که همین که از پله ها میاد پایین بلافاصله سعی می کنه دوباره بره بالا. روزهای خوبی رو داره سپری می کنه.

۶/۱۲/۱۳۸۸

7 قدم

امروز سره کار بودم که سپیده زنگ زد و گفت که محمد تونسته 7 قدم راه بره. مثل اینکه از دراور تا تشکی که سپیده روش نشسته بود رو تونسته تاتی تاتی کنه و بدون کمک راه بره. وکلی ذوق کرده. قربونش برم. به زودی می تونه کاملا راه بره.

۶/۱۱/۱۳۸۸

اولین قدمهای محمد

دیشب خونه بابا هژبری اینا بودیم. محمد با واکرش یک مقدار راه رفت تا رسید به مبل توی حال بعد دستش رو گرفت به مبل و چند قدم راه رفت. بعد هم دستش رو آزاد کرد و تونست یک قدم بدون اینکه جایی رو بگیره راه بره. بعد من رفتم نماز بخونم و یک چرت بخوابم وقتی برگشتم سپیده گفت که محمد تونسته بود دو قدم بعدش راه بره. امروز هم که زنگ زدم سپیده گفت دو سه قدم دیگه راه رفته.
بچه ها چه زود بزرگ میشن.