۹/۲۷/۱۳۸۹

عکس دایی محمد

دیروز جمعه روز بعد از عاشورا تو ارنگه داشتم لباس تن محمد می کردم که محمد چشمش به عکس دایی محمدش افتاد که روی دیوار بود. بعد بلد صدا زد محمد، من، مامان !!! و من اینطوری شدم ؟!؟!؟!؟!

تاسوعا و عاشورای 1389 و محمد

برای تاسوعا و عاشورا رفتیم ارنگه. خیلی سرد بود و برف شدیدی باریده بود و تقریباً همه جا لیز بود. روز اول که جیگرم در اومد تا رسیدم به خونه. به خاطر سرما فقط ظهر عاشورا محمد رو آوردم بیرون. برای روز بعد از عاشورا هم محمد و من و سپیده رفتیم بیرون تا محمد برف بازی کنه که خیلی به هر سه ما خوش گذشت محمد هم برای اولین بار با برف آشنا شد. فکر کنم تجربه خوبی براش بود. به مقدار متنابهی هم عکس اتخاذ گردید.

۹/۰۱/۱۳۸۹

جریانات خواب محمد جان

چند روز پیش (دو روز بعد از عید قربان) سوم مادر بزرگ مریم خانم بود رفتیم مسجد طرفهای افسریه. آقا محمد که از صبح نخوابیده بود حدود ساعت 4 تو مسجد تو بغلم خوابید. تا اومدیم خونه اومدیم لباسش رو عوض کنیم که بیدار شد واونقدر گریه کرد تا مجبور شدیم ولش کنیم تا دوباره بخوابه. خلاصه حاج آقا تا آخر شب خوابیدن. ساعت 11 رفتم کنارش منهم بخوابم به امید اینکه تا صبح می خوابه. ولی آقا بیدار شدن راس ساعت 11 و در محضر ایشون تا 4 صبح بیدار بودم. 4 خوابید و من هم تونستم بخوابم. نکته جالبش این بود که راس ساعت 8 صبح هم شیپور بیدار باش رو نواختن. تا دیشب که متاسفانه سرما خورده. دماغش کیپ شده و نمی تونه خوب از بینی نفس بکشه برای همین تا صبح کلی بیدار شد. آخر سر همم ساعت 5 شیپور بیدار باش نواخته شد. نمی دونم چرا اینقدر سیستم خوابش به هم ریخته. البته بیشتر از همه خودش اذیت میشه. جیگرم براش کبابه.

۷/۰۵/۱۳۸۹

روابط حسنه محمد با باباش

به دلیل اینکه این چند وقته شبها پیش محمد می خوابم روابطمون خیلی بهتر شده. کاش از اول این کار رو می کردم.

۶/۲۸/۱۳۸۹

از شیر گرفتن محمد

از جمعه محمد رو داریم از شیر می گیریم. بمیرم برای بچم خیلی براش سخته. شبها من کنارش می خوابم تا نصف شب آرومش کنم. خیلی داره سختی می کشه. بابایی شرمنده مجبوریم.

۶/۰۳/۱۳۸۹

دو روز پیش عمه شهناز با آنیتا اومده بودن خونه ما دوشنبه فکر کنم می شد اول شهریور. نشسته بودیم و محمد هم جلوی آنیتا نشسته بود که یهو خم شد و با صدا پای آنیتا رو بوسید. تا بحال محمد کسی رو با صدا نبوسیده بود هر وقت مثلا می گفتم محمد بابا رو بوس کن لپش رو می آورد جلو که بوسش کنیم.

۱۱/۱۶/۱۳۸۸

بای بای

بیست و هفت خرداد سال 88 محمد بای بای رو از خاله سمی یاد گرفت.

موضوع لیف و حمام

امشب وقتی محمد با سعید حموم قبل از خوابشو رفت برای اولین بار دوست نداشت بیاد بیرون.مثل اینکه تازه لیفشو کشف کرده بود .این لیف عمه فاطی براش بافته بود.عمه فاطی عمه کوچیکه منه.به عمه خنده معروفه.فکر کنم یه نیم ساعتی محمد بالیفش سرش گرم بود یا دستشو میکرد تو و دنبال چیزی توش می گشت و یا اینکه درشو باز میکرد و توش آب میریخت. بیچاره بابا سعید که دوست داشت بیاد بیرون.