امشب وقتی محمد با سعید حموم قبل از خوابشو رفت برای اولین بار دوست نداشت بیاد بیرون.مثل اینکه تازه لیفشو کشف کرده بود .این لیف عمه فاطی براش بافته بود.عمه فاطی عمه کوچیکه منه.به عمه خنده معروفه.فکر کنم یه نیم ساعتی محمد بالیفش سرش گرم بود یا دستشو میکرد تو و دنبال چیزی توش می گشت و یا اینکه درشو باز میکرد و توش آب میریخت. بیچاره بابا سعید که دوست داشت بیاد بیرون.
۱۱/۱۶/۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر