دیروز جمعه روز بعد از عاشورا تو ارنگه داشتم لباس تن محمد می کردم که محمد چشمش به عکس دایی محمدش افتاد که روی دیوار بود. بعد بلد صدا زد محمد، من، مامان !!! و من اینطوری شدم ؟!؟!؟!؟!
۹/۲۷/۱۳۸۹
تاسوعا و عاشورای 1389 و محمد
برای تاسوعا و عاشورا رفتیم ارنگه. خیلی سرد بود و برف شدیدی باریده بود و تقریباً همه جا لیز بود. روز اول که جیگرم در اومد تا رسیدم به خونه. به خاطر سرما فقط ظهر عاشورا محمد رو آوردم بیرون. برای روز بعد از عاشورا هم محمد و من و سپیده رفتیم بیرون تا محمد برف بازی کنه که خیلی به هر سه ما خوش گذشت محمد هم برای اولین بار با برف آشنا شد. فکر کنم تجربه خوبی براش بود. به مقدار متنابهی هم عکس اتخاذ گردید.
اشتراک در:
پستها (Atom)